گاهی وقت ها ، بعضی حرف ها هیچ جایی برای نوشته شدن یا گفته شدن ندارند … انگار فقط باید برای خودت نگاهشان داری … این همه آدم که دوستشان داری و دوستت دارند ولی بازهم باید سراغ چاه بگیری … در تاریکی شب … حرف هایی که باید برای چاه باشد و خودت …
خوابی که دیدم حکایت خیلی از بچه های مذهبی در این روزهاست … روزها نماز صبح و ظهر و شب را پشت سر سه امام جماعت مختلف بخوانی … به خودت بگویی من پشت هر سه مرجعی که احتمال میدادم شایسته امامتند نماز خواندم … نماز صبح با یک مرجع … نماز ظهر … نماز شب … ( جالب که سه بار بود نه پنج بار )
و حکایت نامه ای که بر کاغذ مچاله شده ای که صافش کردم و با دست های لرزان نوشتم و به یکی از آن مراجع دادم … به عربی … انگار که فارسی نمیدانست …
و دختر کوچکم که تنها عضو خانواده ام بود که با من ماند تا نامه را خدمت ایشان بدهیم و امتناعش از اینکه آقا میخواست او را درآغوش بگیرد … و بقیه که بعد از نماز رفته بودند … و من میخواستم حرفی بزنم … که اشک مجالم نداد و ترسیدم از بغضم … حیرت برخیزد و آگاهی قربانی شود …
اما هر چه بود … خوابی بود که برای من و خانواده ام حرف هایی داشت که میفهمیم … اگر بخواهیم ….
وقتی مادرم رفت در اینکه بر سنگ مزارش چه آیه ای از قران بنویسیم … هم نظری نبود … تا اینکه نوشتیم : وآن گروه از اهل ایمان که خاندانشان از ایشان پیروی کنند ، در بهشت به یکدیگر ملحقشان خواهیم کرد … و هر کس در گرو عمل خویش است .
کاش همه مانده بودند … با هم خدمت آقا میرسیدیم .
